چوبه ی دار مجازات شده حق دلم
من به رسوایی دنیا شرمنده شدم
ساعتی رفت به مرگم با تندی این رگهایم
من که می دانم در این ساعت پست می میرم
ساعت من گذشت و مرا کشت زمین ازحیرت
چون تو را کشتم و در حاشیه ات می میرم.
لازم به ذکره که این اشعار سپید و فقط در قالب کلاسیک بیان شده.
از همین یار قدیمی که نگاهم می کند
دل شکایت می کند وقتی صدایم می کند
در عبور غصه هایم از پل مجنون تو
من نمی دانم چرا در خود رهایم می کند
رهسپار کوی دیدار تو بودم هر دمی
گر چه تقدیرم بخواهد مبتلایم می کند
ضرب سازي ازدل مطرب به اعماق تنم
پيكرم افتاده از دنيا سنايم مي كند
گر چه مي دانم در اين حاشيه بي تقديرم
ولي از توست كه اين عاشق رهايم مي كند
غافلی گشتم كه تو را در جهان رسوا كنم
مصرعی آمد كه از هجر تو پاکم می کند
دل گرفتار جهانی شده بود از پی تو
مجرمی بودم که این هجران هلاکم می کند
تاج گل خنجر نامی شده بر داغ دلم
گفتم از وادي بي رحمي خلاصم می کند
ای دل غمزده اکنون به کجا رهگذری
که نفس رفته و از هجر تو خاکم می کند.
.
تا چه روزی بر مزار تو نشینم بعد تو
سینه ام داغی کشید و غفلتم سرشار گشت
وقتی آن ناز نگاهت رفت و ماندم بعد تو
توی این جاده
برگهای خزان تراشیده ی درخت
شده اند
و عبور عابري كه تاثير معكوس من است
توی این بیابان
آفتاب شلاق نا امیدی بر تن زمین می زند
و تو تنها به يك اشاره اميدوار مي شوي
توی این جنگل
رویای سبز من نیست
که شکوفای رویای درخت هایش بماند
سنگ قبرهایم
جامانده اند
بر شكافي كه پيكره ام را مي خراشد
بر سنگ،بر جنگل،جاده،بیابان
نمی دانم،نمی دانم
کجا جا مانده اي.
In the autumn
leaves road carved the trees
and have been passed by a reverse effect
is in the desert
sun whip despair of the earth
and you are the only pointed to a hopeful her husband
in this Forest
Green dream that is not
my dream benefiting his tree.
I stone graves
are one of the statue of a gap that
I have to keep the stone, the forest, roads, the desert
do not know, I don’t know
where left.
秋に刻まれた道路を木にしますそして逆転によって通り越されました効果が地球の絶望とあなたがただ鋭いだけの(人たち・もの)である砂漠の太陽ホイップにあります、望みを持った彼女がこれで森林を節約します、グリーンはそれが彼の木に役立つ私の夢ではないことを夢見る1石の墓は不毛の(人たち・もの)が知らない私が石、森林、道路、を保持するために持っているギャップの像の1つである、私は左にどこ(で・に)か知らない。
Осенью оставляет дорожных резные деревьев и были приняты на обратный эффект, в пустыне ВС плеточка отчаяния земли и Вы не только указал на обнадеживающие ее мужа в этом лесных зеленый мечта, что это не моя мечта пользующихся им деревьев. Я Каменной Могилы являются одним из его статую на разрыв, я вынужден информировать о камень, на леса, дорог, то пустыня не знаете, я не знаю где слева.
Frustrierte an diese unbeended liebe
sangen ein gesang aus diese unbeendet tag
allenthalben singend das gesang aus abfabrt
arm mein herz.gehort nichts aber ein hello gesamg du
Frustrated at this unfinished love
Sang a song of this unfinished day
Every where singing the song of departure
Poor my heart, heard nothing but a hi of you
من خوانده ام ترانه ای از این روز ناتمام
از هر کجا و هر طرفی بوی رفتن است
بیچاره این دلم که شنید از تو یک سلام
دودستت هم به روی خلق ایجازی نه انکاری
نه هی آبی به گلدان می دهی نه به ......
نمی دانم که هستی چتری اکنون یا که بارانی
ساعتی چند ز غمخانه ی عشق همچو شمعی ز غمخانه گذشت
او که گل را ز خودش می دانست در دل غربت٫چو بیگانه گذشت
جوشش ماند بهر این زمین خیر او رفت که ز ویرانه گذشت
افریته ی مرگ امانش نداد و برد گویی که تاج گلی ز دروازه گذشت
ساعت مرگ تو تبریک تمامی غمم
وقتی آن ناز نگاهت ز این واهه گذشت
دست که به دادش رسید جان نثارش شمرد
رهگذری چون که دید در نگهش یک سوال
کردو نهادش به قبر چون قاعده را او ببرد
عصیان او ویران گر است
ویرانه خواهد دل ز او
اندیشه اش جادو گر است .
آرایش روزهای تقویم در دست
امروز که پیکره ام در تورق سالهاست
باز طعم پوسیدگی می دهم.
چو روز تنگ و تارم گر تو باشی
به فردای زمان امید دارم
اگر همراه و همدردم تو باشی
مرا به نام خودت بخوان
که آوازی در آغوش تنهایی
صدای خون آلود
و پیکری خونین
را در حوالی چشمانت گم کرده
آهنگ تنهای شرقی ام..گردی ست از مهتاب
که می کشد بر این صورت تنهایی
نقابی از حیله ی پنهان را
بمان
که بر تن سیاه و خسته ی تو
گامهای سفید
مرا می خوانند
مرا بخوان
به نام خودت
به یاد خون های سرخ
که آرامش ابروهاست
وخنجری که بر من می کشید
مرا بخوان
به نام یادگاری غمگین ها
به یاد سوسن های گم شده
در این صورت خیال
که چشمی و ابرویی کور است
نشانی ندارد
اشک های من
برای یادگاری های تو
مرا بخوان
که نامم برای توست.
خواب بودم
وقتی تورا بر در خانه کوبیدند
و پستچی یادش آمد امضا بگیرد از درب خانه ام.
واژه های آویزان
را رد می کنم
و در آواز شقایق های دشت سرزمینم
به یاد تو
شقایق ها را می چینم
شاید دستم را
از چیدنت منع کنی.
و به چهار راه زندگی که رسیدم
تو را هزاران مرده دیدم
دشت می ستانیم
و از قبیله های سوخته
آفتاب می کشیم
ما از خاک
صدای خش خش برگها را می گیریم
و در باد
بال نقاشی
و لغزش اشکهای سرخ
را می تراشیم
دستهایت را بر دوشم نگذار
که با نام تو لاله ای نیست
که باز خط هایش را سرخ کنم
یا در واژه هایش غرق شوم
و یا مچاله شده ای باشم
از برگهای سرخ در دستان زرد تو
که امروز باز در این غربت خلوت ثانیه ها
ساده نیست
قدم برداشتن زیر آفتاب
که قدم هایم
خشکتر از دیروز تمام می شد
و حالا
باطعم یک دود از خواب بلند می شوم
و حالا
با طعم یک دود بر خاک بوسه می زنم.
مرگهای رنگم در سیاهی اتفاقات گم می شوند
باران رنگم در بی آبی رنگهایند
و من
امروز از تو آبی قرض می کنم
آبی تر دیدارهای تیره شده
دیروز وامروز رنگهایم مردند
و رد شدم از سکوت وحشت زده ی خیالی ترین نگاه آشنا
امروز مًردم
و در روز های بعد
در بَعد سیاهی گرفتارم.
عقربه ها کجا رفتید؟
وخیال خون آشام قصه ها
جشن نیست
باز نیست درهای تیک تاک
وساعت ها
که جمع بستن تیر های شکسته اند.
از دندان هایم آویزان شده اند
****
باز خورشید نقاب ظهر از چهره انداخت
ودرخت های خانه ام هوای تو را می خواهند
این ابر هایند
و من زلف را پریشان یافته ام
باز هم من بودم که تو را بوسه کردم
***لنگه کفشم
بر دیوار خانه ات
اعلامیه ی شکستن مرا می خواند
و من خودم را باز نشکفته می بینم
شکاف بود برای من
که گلهای آسمان
مرا در جشن هایشان راه نمی دهند
*
پیرهن مندرسم
از هفتاد دل شکسته بود
ولی دل تو
بیش تر از هفتاد دل مرا پاره پاره می کند
*
ولی این نقابی که امروز بر چهره دارم
توهمی ست که سالها
برایم یک شب را
هزار سال می کند
باشد که گلها رقمی از رفاقت را
بر من داشته باشند.
از عاشقی و عشقش من متنفرم
از سیاهی این شب من متنفرم
از سرود باران ها متنفرم
ولی از دست این دریا
ولی از درد این ساحل
ولی از عشق این عاشق
ولی از شوری دیدار
که تنهایی این دل رو به تو این آسمان شب
به تو این دیده ی مستم
تماشایی شدی اکنون
بیا تا دل بدیم به شب که صبح از من و تو خالی ست.
برگ سرخی از شهامت از شجاعت
از لب تیغ و "یک قطره خون چکیده"
که با صورت نشانم می دهد
بر صفحه دنیا
نمایشگر کجایی؟!!!
صدایی از من و دیوار کجایید؟!!!
که بر صورت نقاب خون گرفتم
نمی دانی نمی دانی کجایم.
سهم من فقط
یک قطره خون تو بود
که از قطره چکان زندگی
بر دفترم نقش تو را بست
سهم من فقط
یک ساعت دیدن تو
از سکوت شکسته ی گیتارم بود
سهم من فقط
30 دقیقه ماندن
در کنار آبشار تو
سهم من فقط
یک لحظه لمس کردنت
که تودر اوج و من در فرومایگی
بسته ام.