تبليغاتX
توجهی نکن......

 

چوبه ی دار مجازات شده حق دلم

من به رسوایی دنیا شرمنده شدم

ساعتی رفت به مرگم با تندی این رگهایم

من که می دانم در این ساعت پست می میرم

ساعت من گذشت و مرا کشت زمین ازحیرت

چون تو را کشتم و در حاشیه ات می میرم.

 

 

لازم به ذکره که این اشعار سپید و فقط در قالب کلاسیک بیان شده.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:57 توسط محمد اکبرزاده |


مرا رنگ تمنا مي دهد اين اشک چشمانت
ز من تنها تو رامی خواهد از این راز پنهانت

به دنبال تو گشتم در ميان خواب و بيداري
ندانستم تو را دیدم ميان فال ديوانت

من اين رنگ شب و هاشور ممتد خورده هايم را
به تو دادم كه اكنون هم نهي بر تاج ايوانت

من اينگونه نبودم كه دلت افتاده بر خاكم
نيازم ردپايي بوده كه افتاده بر جانت

مرا بخشش بده اي آسمان پر ز عشق يار
كه يك خواهش بداده رنگ بغضی رابه چشمانت

.......
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 11:54 توسط محمد اکبرزاده |


باز هم گلهايي پر پر شدند و كسي نپرسيد چرا??????????




حادثه تصادف سرويس دانشگاه علوم و تحقيقات رو به تمامي دوستانم كه در خون خودشون پر پر

شدند و كسي فريادي نزد رو بهشون تبريك و به خودمون تسليت مي گم اين حادثه ساعت 6.45

دقيقه صبح اتفاق افتاد و يك اتبوس volvo از كرج عازم شيراز بود كه در حوالي پليسراه از لاين

مخالف وارد لاين سرويس دانشجويان شد و 28 دانشجوي مهندسي رو پر پر كرد  خودتون ببيند

كه چي

شد...........
من جا مونده از اون كاروانم


http://www.4shared.com/file/142520608/f0109dd3/MOV00002.html
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:45 توسط محمد اکبرزاده |

      باز هم فصل ها تمام مي شوند و ما زود يادمان مي رود كه از كجا گلها را فراموش كرده ايم



دل به دريا مي زنم 
موج ها خسته ي فرياد من اند
يك ستاره 
همدم شبهاي من و تنهايي
بوسه اي از رخ مهتاب كه مي گيرد     
در كنارم مرده اي از رنگ شب است
از ميان هوس اين دريا مي كشد
رخ زيباي ستاره ي مرا بر دفتر خاطراتش
من در اين سطر سطر
مي ميرم



من به خود مي پيچم
كه همين مرده ي شبهاي تو ام
مي دانم ، مي دانم


مي دانم
 كه تمام جان من مرده
در اين جمله هاي ناقصم  آواره اي از جنس كاهلي ام
مرا با چشماني از اشك آلوده ببخش
مرا ببخش

مرا به جان اين كبوتر هاي عاشق بسپار
مرا اگر هم لحظه اي مي شود
خواهشاً....

با اين جفت كبوتر هاي عاشق
بمي رانيد
نه ...
بسوزانيد
كه از خاكم تمام جمله هاي عاشقي
عاشق مي شوند مي دانيد اگر مرا 
اگر مرا بسوزانيد
باز با بالهاي تازه تر از جنس گلهاي شكسته
باز مي گردم براي آشنايي دوباره
خواهشاً در اين هوالي آتش روشن كنيد
تا راحت تر  بگويم عاشقم
تا راحت تر در صدفهاي دريا قايم بشوم
و با دست تكان دادن بگويم: {اينجا براي مرده ها تنگ است نياييد}
خواهشاً به من لباسي پاره از جنس آفتاب بدهيد
شايد يك نور از جنس شما بشوم
خواهشاً........
.
.
.
.
من آتشم

مرا هم در جشنهاي زمستاني تولدت راه بده

مرا با گلهاي شكسته

بسوزان
شايد يادم بيايد در اين هوالي گمشده اي دارم .
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:26 توسط محمد اکبرزاده |

در اين عبور مبهم تاريخ

درسي از تمام نوشته هايت

دفترم را آزار مي دهد

قلمم نمي چرخد  

اگر كه نگاهي ساده را از تو به خاك بسپارم

و بوسه اي را براي يادگاري از تو

بر سطر سطر نوشته هايم نقاشي كنم

مي دانم  كه در اين  هوالي  چشمانت  

گمشده اي بيش نيستم

و با نگاه دوباره ات زخمهاي كهنه ام باز مي رسند

و تاولي از عشق بر غصه هايم

كه در عبور رهگذري ساده زيست

مي شكند، مي رويد

مي دانم كه نمي روي و نمي مانم در نگاه معصوم تو

مي دانم



 
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:50 توسط محمد اکبرزاده |

از همین یار قدیمی که نگاهم می کند

دل شکایت می کند وقتی صدایم می کند

در عبور غصه هایم از پل مجنون تو

من نمی دانم چرا در خود رهایم می کند

رهسپار کوی دیدار تو بودم هر دمی

گر چه تقدیرم بخواهد مبتلایم می کند

ضرب سازي ازدل مطرب به اعماق تنم

پيكرم افتاده از دنيا سنايم مي كند

گر چه مي دانم در اين حاشيه بي تقديرم

ولي از توست كه اين عاشق رهايم مي كند

غافلی گشتم كه تو را در جهان رسوا كنم

مصرعی آمد كه از هجر تو پاکم می کند

دل گرفتار جهانی شده بود از پی تو

مجرمی بودم که این هجران هلاکم می کند

تاج گل خنجر نامی شده بر داغ دلم

گفتم از وادي بي رحمي خلاصم می کند

ای دل غمزده اکنون به کجا رهگذری

که نفس رفته و از هجر تو خاکم می کند.





.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 22:50 توسط محمد اکبرزاده |

ساقی من جام می ازکه بگیرم بعد تو

تا چه روزی بر مزار تو نشینم بعد تو

سینه ام داغی کشید و غفلتم سرشار گشت

وقتی آن ناز نگاهت رفت و ماندم بعد تو 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:52 توسط محمد اکبرزاده |

توی این جاده

برگهای خزان تراشیده ی درخت

شده اند

و عبور عابري كه تاثير معكوس من است

توی این بیابان

آفتاب شلاق نا امیدی بر تن زمین می زند

و تو تنها به يك اشاره اميدوار مي شوي

توی این جنگل

رویای سبز من نیست

که شکوفای رویای درخت هایش بماند

سنگ قبرهایم

جامانده اند

بر شكافي كه پيكره ام را مي خراشد

بر سنگ،بر جنگل،جاده،بیابان

نمی دانم،نمی دانم

کجا جا مانده اي.

 

In the autumn

 leaves road carved the trees

and have been passed by a reverse effect

 is in the desert

 sun whip despair of the earth

and you are the only pointed to a hopeful her husband

in this Forest

Green dream that is not

my dream benefiting his tree.

I stone graves

are one of the statue of a gap that

 I have to keep the stone, the forest, roads, the desert

do not know, I don’t know

 where left.

 

秋に刻まれた道路を木にしますそして逆転によって通り越されました効果が地球の絶望とあなたがただ鋭いだけの(人たち・もの)である砂漠の太陽ホイップにあります、望みを持った彼女がこれで森林を節約します、グリーンはそれが彼の木に役立つ私の夢ではないことを夢見る1石の墓は不毛の(人たち・もの)が知らない私が石、森林、道路、を保持するために持っているギャップの像の1つである、私は左にどこ(で・に)か知らない。

 

Осенью оставляет дорожных резные деревьев и были приняты на обратный эффект, в пустыне ВС плеточка отчаяния земли и Вы не только указал на обнадеживающие ее мужа в этом лесных зеленый мечта, что это не моя мечта пользующихся им деревьев. Я Каменной Могилы являются одним из его статую на разрыв, я вынужден информировать о камень, на леса, дорог, то пустыня не знаете, я не знаю где слева.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:17 توسط محمد اکبرزاده |

Frustrierte an diese unbeended liebe
sangen ein gesang aus diese unbeendet tag
allenthalben singend das gesang aus abfabrt
arm mein herz.gehort nichts aber ein hello gesamg du

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 22:15 توسط محمد اکبرزاده |

Frustrated at this unfinished love
Sang a song of this unfinished day
Every where singing the song of departure
Poor my heart, heard nothing but a hi of you

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 21:43 توسط محمد اکبرزاده |

من مانده ام سرشکسته از این عشق ناتمام

من خوانده ام ترانه ای از این روز ناتمام

 از هر کجا و هر طرفی بوی رفتن است

 بیچاره این دلم که شنید از تو یک سلام

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:27 توسط محمد اکبرزاده |

همه گفتند اینبار هم توکلت علی اللهی

 دودستت هم به روی خلق ایجازی نه انکاری

نه هی آبی به گلدان می دهی نه به ......

نمی دانم که هستی چتری اکنون یا که بارانی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 8:19 توسط محمد اکبرزاده |

          هفته شد کین پدر از هفت دروازه گذشت        عمر خود دادو دلش همچو پروانه گذشت

          ساعتی چند ز غمخانه ی عشق                    همچو شمعی ز غمخانه گذشت

          او که گل را ز خودش می دانست                     در دل غربت٫چو بیگانه گذشت

          جوشش ماند بهر این زمین                             خیر او رفت که ز ویرانه گذشت

          افریته ی مرگ امانش نداد و برد                        گویی که تاج گلی ز دروازه گذشت

                                      ساعت مرگ تو تبریک تمامی غمم

                                      وقتی آن ناز نگاهت ز این واهه گذشت     

                                                  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:59 توسط محمد اکبرزاده |

براین صفحه ی دفترم یک قلم از نفس افتادو ُمرد

                     دست که به دادش رسید جان نثارش شمرد

رهگذری چون که دید در نگهش یک سوال

                           کردو نهادش به قبر چون قاعده را او ببرد   

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 13:51 توسط محمد اکبرزاده |

این سینه ام عصیان گر است

 عصیان او ویران گر است

 ویرانه خواهد دل ز او

 اندیشه اش جادو گر است .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 13:14 توسط محمد اکبرزاده |

جیر جیرهای متداوم یک فصل سال

آرایش روزهای تقویم در دست

امروز که پیکره ام در تورق سالهاست 

باز طعم پوسیدگی می دهم. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 17:44 توسط محمد اکبرزاده |

زمستان سیاهم گر تو باشی

چو روز تنگ و تارم گر تو باشی

به فردای زمان امید دارم

اگر همراه و همدردم تو باشی

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 14:16 توسط محمد اکبرزاده |

مرا بخوان

مرا به نام خودت بخوان

که آوازی در آغوش تنهایی

صدای خون آلود

و پیکری خونین

را در حوالی چشمانت گم کرده

آهنگ تنهای شرقی ام..گردی ست از مهتاب

که می کشد بر این صورت تنهایی

نقابی از حیله ی پنهان را

بمان

که بر تن سیاه و خسته ی تو

گامهای سفید

مرا می خوانند

مرا بخوان

به نام خودت

به یاد خون های سرخ

که آرامش ابروهاست

وخنجری که بر من می کشید

مرا بخوان

به نام یادگاری غمگین ها

به یاد سوسن های گم شده

در این صورت خیال

که چشمی و ابرویی کور است

نشانی ندارد

اشک های من

برای یادگاری های تو

مرا بخوان

که نامم برای توست.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 22:4 توسط محمد اکبرزاده |

پستچی

خواب بودم
وقتی تورا بر در خانه کوبیدند
و پستچی یادش آمد امضا بگیرد                                                                                                                                           از درب خانه ام.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:47 توسط محمد اکبرزاده |

در سطرها‌. غلط می خورم

واژه های آویزان

را رد می کنم

و در آواز شقایق های دشت سرزمینم

به یاد تو

شقایق ها را می چینم

شاید دستم را

از چیدنت  منع کنی.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:9 توسط محمد اکبرزاده |

زندگی مرا مرده دید

و به چهار راه زندگی که رسیدم

تو را هزاران مرده دیدم

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:28 توسط محمد اکبرزاده |

ما از قبیله های دشت

دشت می ستانیم

و از قبیله های سوخته

آفتاب می کشیم

ما از خاک

صدای خش خش برگها را می گیریم

و در باد ‌

بال نقاشی

و لغزش اشکهای سرخ

را می تراشیم

دستهایت را بر دوشم نگذار

که با نام تو لاله ای نیست

که باز خط هایش را سرخ کنم

یا در واژه هایش غرق شوم

و یا مچاله شده ای باشم

از برگهای سرخ در دستان زرد تو

که امروز باز در این غربت خلوت ثانیه ها

ساده نیست

قدم برداشتن زیر آفتاب

که قدم هایم

خشکتر از دیروز تمام می شد

و حالا

باطعم یک دود از خواب بلند می شوم

و حالا

با طعم یک دود بر خاک بوسه می زنم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 18:12 توسط محمد اکبرزاده |

مرگهای رنگم در سیاهی اتفاقات گم می شوند

باران رنگم در بی آبی رنگهایند

و من

امروز از تو آبی قرض می کنم

آبی تر دیدارهای تیره شده

دیروز وامروز رنگهایم مردند

و رد شدم از سکوت وحشت زده ی خیالی ترین نگاه آشنا

امروز مًردم

و در روز های بعد

در بَعد سیاهی گرفتارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 17:51 توسط محمد اکبرزاده |

ساعت کجا رفتی؟

عقربه ها کجا رفتید؟

وخیال خون آشام قصه ها

جشن نیست

 باز نیست درهای تیک تاک

وساعت ها

که جمع بستن تیر های شکسته اند.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:25 توسط محمد اکبرزاده |

دیوار و خنده های ناجوانمرد
خون آلودم و خیس
چون بارش برف نیستم ،
      هراسانم
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 6:53 توسط محمد اکبرزاده |

من که این کاشی های شکسته

از دندان هایم آویزان شده اند

****

باز خورشید نقاب ظهر از چهره انداخت

ودرخت های خانه ام هوای تو را می خواهند

این ابر هایند

و من زلف را پریشان یافته ام

باز هم من بودم که تو را بوسه کردم

***لنگه کفشم

بر دیوار خانه ات 

اعلامیه ی شکستن مرا می خواند

و من خودم را باز نشکفته می بینم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 7:4 توسط محمد اکبرزاده |

شکاف بود برای من

که گلهای آسمان

مرا در جشن هایشان راه نمی دهند

*

پیرهن مندرسم 

از هفتاد دل شکسته بود

ولی دل تو

بیش تر از هفتاد دل مرا پاره پاره می کند

*

ولی این نقابی که امروز بر چهره دارم

توهمی ست که سالها

برایم یک شب را

هزار سال می کند

باشد که گلها رقمی از رفاقت را

بر من داشته باشند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 7:3 توسط محمد اکبرزاده |

از هر چه خرافات بود متنفرم

از عاشقی و عشقش من متنفرم

از سیاهی این شب من متنفرم

از سرود باران ها متنفرم

ولی از دست این دریا

ولی از درد این ساحل

ولی از عشق این عاشق

ولی از شوری دیدار

که تنهایی این دل رو به تو این آسمان شب

به تو این دیده ی مستم

تماشایی شدی اکنون

بیا تا دل بدیم به شب که صبح از من و تو خالی ست.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 19:41 توسط محمد اکبرزاده |

برگ سبزم را هدیه می دهم

برگ سرخی از شهامت از شجاعت

از لب تیغ و  "یک قطره خون چکیده"

که با صورت نشانم می دهد

بر صفحه دنیا

نمایشگر کجایی؟!!!

صدایی از من و دیوار کجایید؟!!!

که بر صورت نقاب خون گرفتم 

نمی دانی نمی دانی کجایم. 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:43 توسط محمد اکبرزاده |

سهم من فقط

یک قطره خون تو بود

که از قطره چکان زندگی

بر دفترم نقش تو را بست

سهم من فقط

یک ساعت دیدن تو

از سکوت شکسته ی گیتارم بود

سهم من فقط

30 دقیقه ماندن

در کنار آبشار تو

سهم من فقط

یک لحظه لمس کردنت

که تودر اوج و من در فرومایگی

بسته ام.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 6:12 توسط محمد اکبرزاده |