تبليغاتX
توجهی نکن......

توجهی نکن......

شعر .....

نقطه

من در فرارم

از درون واژگانی سرد و نمناک

از میان سطرهای مانده از تو

در کنار حاشیه های کتاب زندگی

من

فقط یک سوال بی جوابم

حاشیه خط تنها مانده ی این جاده ی بی انتهاست

سرد و خاموش تر موج دلم

شورشی از بٌعد تنهایی به اعماق نگاه  

تابشی در جستجوی یک سوال

یک لباس نو به تن کن روزگار خسته و پژمرده ام

قبله ای تازه به رویت واشده

آنقدر دور است که در پشت افق

چین چین دامنش قیچی به افکارم زده

قبله ای تازه برای من و تو

قبله از اشک های روزهای رفته در تقویم دستم

جانمازی خیس و نمناک در اتاقی سردو پوسیده

 به تن کن جامه ی احرام

که از این قافله جا مانده ای

که از این نو شدن ها فقط بت پرستی را به تو آموخته اند

فقط برخیز که از سیل جدایی نقطه ای مانده برای سطر آخر

    .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:34  توسط محمد اکبرزاده  | 

 

خودت گفتی که عشق ما ....

فراموشش کنی خوب است

فراموش کن که من هستم

فراموش کن که من بودم

فراموش کن تمام خاطراتی را

که یه روزی بدست آورده بودیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 0:13  توسط محمد اکبرزاده  | 

سکوت قبله

 

این صدای خسته ،از پنهانی ترین دوران ماست؟

این سکوت تلخ تمام کار ماست؟

نخواب ای بهترین واژه برای ما شدن

که تمام جمله هایت کهنه و پوسیده است

از سکوت قبله می ترسم

که می زاید تمام خاطرات تلخ را

از تمام جمله هایم می هراسم

که تنها مهر قهر عشق ماست

نخواب ای قبله ی مسکوت

نخواب ای واژه ی محبوب

که من تنها تر از اینم که باشم پیش تو محبوب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 15:4  توسط محمد اکبرزاده  | 

مسافر


دل به دریا می زنم
شاید کسی از ساحل دلها خبر دارد
شاید از طوفان تنهایی
برای قلب ما هدیه ای دارد
شاید از دل بستن ساده به رویای من و تو
ترسی از جنس طلوع تازه ای دارد
ترس ما یک لحظه تنهایی میان ساحل شنها نبود
وعده ی ما یک طلوع تازه بود
ولی از پشت چشمانم
اگر یک حسرتی باشد
تمامش سهم دریا بود
من مسافر بودم و خسته از طوفان غم
خسته از بی حاصلی
از سفر تا ساحل تن
شاید از فاصله ی ما
خرده چوبی قایق عشق تو باشد
و من تنهای تنهایم.


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 23:25  توسط محمد اکبرزاده  | 

سرودي سرد

تو بر دريا نشاني از دلم ديدي
كه اينگونه مرا خاموش مي كردي
و من به اين امواج توو خاليه تو
اكتفا كردم
كه مي دانم سرودي سرد ازياد تمام خاطراتم هست
تو يك رودي نه آن رودي كه من ديدم
بر اين پهنه شكسته باز
به پاي آسمان مي رقصد
و خم كرده پيشاني به خاك
تو مغروري كه من از زخم تنهايي
به خنجرهاي زهر آلود
و اين درياي بي مهري
پناهي جز تو آوردم
*******
شكستن كار چشمان تو است
شكي ندارم
بر اين خاك عبوديت
تو سجده كردي و من مانده ام بي تو
نمي دانم چرا
ولي اي كاش
پناهي جز تو بود و من به امواجت فكر نمي كردم
*******
تو دريا را گرفتي از منو
چشمان گريانم
به باريدن براي اين سرود سرد عادت كرده
مي داني؟
به تقويمت نگاهي كن كه اين پاييز
جز تو را ديده
به جاي نقش اين دريا.


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 20:50  توسط محمد اکبرزاده  | 

با مني

با مني اما چرا بيگانه اي
خانه ات قلبم چرا بي خانه اي

با مني يك عمره مي دانم ولي
تازه فهميدم چو من ديوانه اي

قلب عاشق را شكستي بي دليل
جاي قلبش مانده يك ويرانه اي

تو به دنبال نشاني از كسي
در دلم بر هم زدي كاشانه اي

آه حسرت مانده در چشمان تو
وقتي از دستم گرفت پيمانه اي

بي دليل قلبي شكستي نارفيق
تا كه عشق تو شود جاودانه اي

با مني يك عمره مي دانم ولي
تازه فهميدم چو من ديوانه اي
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 2:9  توسط محمد اکبرزاده  | 

مي پرستم

اي سكوتم خواب پنهان تو باد
بر تمام نقش هاي پنجره
يادي از تو دارم و آوارگي
يادي از چشمان خيره بر دلي
كه به اميد تو خوابش برد ورفت
يادي از يك آرزوي مرده باز
......
مي پرستم من تو را از پشت ابر
يادي از روزهاي بودنم با تو ولي
اي كاش تو مي ماندي كنارم
مي شدي همدم براي غصه هايم
مي زدي مرحم بره قلب خسته ام
ياد آن روزهاي تو با من بخير
كه تو رفتي و نرفت از ياد من
اين تمام عشق من تقديم تو
كه بماني و نري از قلب من
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 1:21  توسط محمد اکبرزاده  | 

پلک

چل چراغم خالی از چل

منتظر بودم برای سبز شدن

پشت امتدادی از تو و امثال تو

راه سرد شد چشم من خسته،برید

پشت پلک انحصاری دلت

ناگهان قلبی به فریادم بر بلندای افق

ایستاد و یک چراغم را شکست

ناگهان یک تبر از آستین کهنه ی پیراهنم

جام زهری از تو را بر من خوراند

نوش جانت باشد ای پیراهنم

سهم من این آفتاب سوخته است

که افق رنگ تقدیر تو را بر پایش امضا کرده است


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 23:24  توسط محمد اکبرزاده  | 

طعم تنهایی

برایم سالهاست دوری

گر چه معنی مرا داری

اگر با طعنه این روزها تمام خاطرات باشی

مرا از یاد خواهی برد می دانم نمی دانی

نمی دانی چرا بودم

نمی دانی چرا هستم

نمی دانی کجا بودم

که باز هم مثل تو مستم

نمی گویی،در این ساعت چرا دنبال تو هستم

مرا از یاد بردی رفت

ولی از تو دلگیرم

در این طوفان چشمانم تو را ناجی نمی بینم

تو مغروری که بی خورشبد مرا در پشت مه دیدی

نفهمیدی چرا بی من،به من خندیدی و رفتی

اگر مجرم شدم پیشت

چرا از یاد بردی رفت تمام یادهایم را،هی ..........

پوسیده طناب قلب شده پیوند بین ما

صدایی از شکستن هاست،تمام ذوق فریادم

مرا دیوانه کردی رفت

که با دود چراغ امشب

تو را همرنگ مهتاب وستاره ها می بینم

مرا از یاد بردی رفت

که سرگردان شدم باز هم

در این مدفون شدن هایم سرگردانی ام از چیست؟

این همه دلداری ام از کیست؟

نکند این طعم تنهایی شکسته بغض چشمانت

نکند من شدم اینبار مجرمی از بند چشمانت

نکند این اسارت ها حصاری باشد از بودن

نکند تو هم چون من در این ساعت می ترسی

نکند....نکند....و.......

چقدر چشمان شب کور است که معنای تو را دیر دیده

چقدر آشفته ام امشب در این مرداب غربت ها

که هم آوار تنهایی در این مفهوم شیدایی

اسیر بند دل کرده ، تمامم کرده ، می دانی؟

نمی دانی ، فراموش کن تمام حرفهایم را

مرا از یاد خواهی برد

اگر هم با تو باشم باز چه فایده نمی دانی.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 10:24  توسط محمد اکبرزاده  | 

از تو می ترسم

چشم پنهان می کنم پشت نقاب پنجره
از تو می ترسم اگر در بازی این روزگار
چشمهایت حیله بازی را به من تحمیل کند
چشمهایت کو؟
که مهتاب شبم گم گشته باز
آسمانی تیره سهمم شده از مهتاب
از تو می ترسم که همرنگ شبی
از تمام قافیه های دلت
از تمام بند بند پنجره
سایه ی پروانه ها در پشت چراغ
ترس من بوده که افتاده به راهت امشب
از تو می ترسم که باز هم در یک نگاه
در کنارم رنگ مردابی از فردا شوی
شاید این جمله ی تو باشد و ترسی از دلم
که سراسیمه به دنبال تو هر کوچه و هر خانه را می گردم
شاید این دلهره هایی ست که از دود چراغ
مانده بر پیشانی تو امشب
شاید هم زمزمه هایی از جدایی تمام فصل هاست
که به گوش من کمی زیبا بود
شاید هم .........
من که می ترسم از تو.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 14:46  توسط محمد اکبرزاده  | 

بخند

من از باران نمی ترسم
تو می ترسی؟
من این شبها نمی لرزم
تو می لرزی؟
به آن چشمان گریانت نمی خندم
تو می خندی
تو می خندی به باران ها
به دریا ها
به اقیانوسی از غمها
تو بارانی که بر شبهای تنهایی من باریده بودی باز
تو شبهای مرا دیدی و لرزیدی
ولی گفتم بخند بر رنگ تنهایی
بر این جادوی غربتها
بر این لبخند ولذتها
تو خندیدی به رنگ غربت چشمان گریانم
تو خندیدی به ساعت ها،به رفتن ها،به غربت ها
به تاریکی آن رنگی که  جا مانده از این دلها
تو خندیدی و من رفتم
به دنبال نشانی ها
تو خندیدی و من رفتم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 14:56  توسط محمد اکبرزاده  | 

درد من

  کاش فقط خواب تو را می دیدم

  در دل دشت دستهای تورا می چیدم

  کاش گرفتار همین قافله ی عمر برای دل تو

  پشت چشمان سیاه شب مهتاب  تو را می چیدم

  درد من این نبود که تو در کنج اتاق
  
  ولی من ساعت زیبا ز تو را می دیدم

    درد من غفلت این ساعت هاست وقتی از کنج تو را می چیدم
  
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 19:38  توسط محمد اکبرزاده  | 

برکه ی من

قایق برکه ی من خسته شده از دل تو
بار تنهایی طوفان شد از حاصل تو

گل نشد این دل من وقت وداع نزدیکست
من شدم برکه ی خشکی که شده غافل تو.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 18:6  توسط محمد اکبرزاده  | 

محکوم

پیش هر کس جرم من تنبیه توست

پیش تو اما دلم راهی نجست

من خودم ماندم و یک دنیا تو را

عاشقی دیدم که باز محکوم توست
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 22:33  توسط محمد اکبرزاده  | 

وقت پاییز

 

وقت پاییزم

که این برگ رخسارم

که از دفتر تو پاره گشته

لب جوی خیابان تو ماند

و من منتظر بودم که یک باد تو را محو کند

یا به دنبال نشانی که تو دادی

دراینگوشه کنار می گردم

که تو را

 نام گلهای زرد از رنگ پاییزت بخوانم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 13:52  توسط محمد اکبرزاده  | 

چگونه باز بمانم

بدون خواب تو تا كي بخوابم

بدون ماه تو تا كي بتابم

بدون رنگ پاييز و بهارت

نمي دانم چگونه باز بمانم
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 15:13  توسط محمد اکبرزاده  | 

ايستاده ام يا بوده ام.

@};-@};-@};-
چقدر تنگ است و چشمهايم باز مي خندند

ايستاده ام يا بوده ام

بر نوك سايه هاي شبگرد

اين عقربه ها عكس مي كنند و رقص بر دستهايم نقش مي بندد

اين تابوت برهنه ي ثانيه هاست

كه بر دوشم سنگيني غبر نيمه شب  را مي كند

**********
خاكسترم اگر نه خاكستري رخسارت

وشايد ريشه هاي برگ باشم

كه مرگ من بوته هاي گل هاي بهاري را بر سبد گل

گلچين اره هاي دست ساز مي كند

وقبرمدر نگاه سوخته ي سنگ ها

به خورشيد سوزان بيابان مي شكفد

*********
كلاغ

دستايم را بگير و بالهايم را بگشاي

كه اين سيم هاي فشار قوي

برق از تنم مي پراند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 15:1  توسط محمد اکبرزاده  | 

چه كسي مي داند

     چه كسي مي داند

شايد اين لحظه ي شوم

از پس ديوار ها

لحظه ي مرگ من است

در چشم اين ساعت ها

چه كسي مي داند

شايد اين من نباشم  كه از عمر تو

يك خلاصه نوشت در ديوار

شايد اين چشم سياه

چشم زاغي ست كه از پشت چراغ

منتظر در مرگ اين ثانيه هاست

******

چه كسي مي داند

شايد اين لحظه ي ديدار كه در اين روز نوشتن باشد

آخرين نبض من و تو

به زمين بوسه زند يا خوابد

چه كسي مي داند

شايد اين عقربه ي من يا توست

كه به تمامي دلم گفت عاشق.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 18:51  توسط محمد اکبرزاده  | 

ده فصل

     ده  فصل به انديشه ي رويش
      
     ده فصل به لغزش 

     يك فصل  تمامي كلامم به انديشه ي بودن

     يك فصل تمامي زبانم به خواهش

     يك عمر به دنبال تو گشتم

     كه فصل تمام شد

     و من ماندم و عمرم.
+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 21:53  توسط محمد اکبرزاده  | 

بدون شرح.......

غربت و ساعت تنها شدن من

وقت خوبی بود برای گفتن این جمله هایم از جدایی

در دلم غوغا شدی

مردی به اعماق حیاتم

رنگ یک دیوار سرد

بغض سرما خورده ام در گلو آرام می خفت

و مرا با بال فردایت به دنیا می فروخت

من که بی تابم

برای این گذر از انتهای روز مرگم

من که بی تابم

برای فرصت تنها شدن

من برای ردپایی در میان ساعت رفتن

من به ساعت ها بدهکارم ولی

چون تو را همخاک دیدم

به سرما حس رفتن را نمی گویم و.........

در گلویم بغض تنها بودن از ثانیه هایی که

در کوچه به دنبال نشانی ات

فراوان در زدم

می  گشتم  ولي سرگردان

به دنبال نشاني هاي واهي

ولی باز یک نشانی محو شده در طالع من

که تو را از من دور می کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 13:43  توسط محمد اکبرزاده  | 

حق اعدام مرا دارد زمین...............

 

چوبه ی دار مجازات شده حق دلم

من به رسوایی دنیا

درمانده و شرمنده شدم

ساعتی رفت

به مرگم نزدیکتر

 با تندی این رگهایم

من که می دانم در این ساعت پست می میرم

ساعت من گذشت

 و مرا کشت زمین ازحیرت

چون تو را کشتم

 و در حاشیه ات می میرم.

 

 

لازم به ذکره که این اشعار سپید و فقط در قالب کلاسیک بیان شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:57  توسط محمد اکبرزاده  | 

...........>رنگ تمنا


مرا رنگ تمنا مي دهد اين اشک چشمانت
فقط تنها تو رامی خواهد از این راز پنهانت

به دنبال تو گشتم در ميان خواب و بيداري
ندانستم تو را دیدم ميان فال ديوانت

من اين رنگ شب و هاشور ممتد خورده هايم را
به تو دادم كه اكنون هم نهي بر تاج ايوانت

من اينگونه نبودم كه دلت افتاده بر خاكم
نيازم ردپايي بوده كه افتاده بر جانت

مرا بخشش بده اي آسمان پر ز عشق يار
كه يك خواهش بداده رنگ بغضی رابه چشمانت

.......
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 11:54  توسط محمد اکبرزاده  | 

تصادف سرويس دانشگاه علوم و تحقيقات


باز هم گلهايي پر پر شدند و كسي نپرسيد چرا??????????




حادثه تصادف سرويس دانشگاه علوم و تحقيقات رو به تمامي دوستانم كه در خون خودشون پر پر

شدند و كسي فريادي نزد رو بهشون تبريك و به خودمون تسليت مي گم اين حادثه ساعت 6.45

دقيقه صبح اتفاق افتاد و يك اتبوس volvo از كرج عازم شيراز بود كه در حوالي پليسراه از لاين

مخالف وارد لاين سرويس دانشجويان شد و 28 دانشجوي مهندسي رو پر پر كرد  خودتون ببيند

كه چي

شد...........
من جا مونده از اون كاروانم


http://www.4shared.com/file/142520608/f0109dd3/MOV00002.html
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:45  توسط محمد اکبرزاده  | 

خواهشاً در اين هوالي آتش روشن كنيد

      باز هم فصل ها تمام مي شوند و ما زود يادمان مي رود كه از كجا گلها را فراموش كرده ايم



دل به دريا مي زنم 
موج ها خسته ي فرياد من اند
يك ستاره 
همدم شبهاي من و تنهايي
بوسه اي از رخ مهتاب كه مي گيرد     
در كنارم مرده اي از رنگ شب است
از ميان هوس اين دريا مي كشد
رخ زيباي ستاره ي مرا بر دفتر خاطراتش
من در اين سطر سطر
مي ميرم



من به خود مي پيچم
كه همين مرده ي شبهاي تو ام
مي دانم ، مي دانم


مي دانم
 كه تمام جان من مرده
در اين جمله هاي ناقصم  آواره اي از جنس كاهلي ام
مرا با چشماني از اشك آلوده ببخش
مرا ببخش

مرا به جان اين كبوتر هاي عاشق بسپار
مرا اگر هم لحظه اي مي شود
خواهشاً....

با اين جفت كبوتر هاي عاشق
بمي رانيد
نه ...
بسوزانيد
كه از خاكم تمام جمله هاي عاشقي
عاشق مي شوند مي دانيد اگر مرا 
اگر مرا بسوزانيد
باز با بالهاي تازه تر از جنس گلهاي شكسته
باز مي گردم براي آشنايي دوباره
خواهشاً در اين هوالي آتش روشن كنيد
تا راحت تر  بگويم عاشقم
تا راحت تر در صدفهاي دريا قايم بشوم
و با دست تكان دادن بگويم: {اينجا براي مرده ها تنگ است نياييد}
خواهشاً به من لباسي پاره از جنس آفتاب بدهيد
شايد يك نور از جنس شما بشوم
خواهشاً........
.
.
.
.
من آتشم

مرا هم در جشنهاي زمستاني تولدت راه بده

مرا با گلهاي شكسته

بسوزان
شايد يادم بيايد در اين هوالي گمشده اي دارم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:26  توسط محمد اکبرزاده  | 

در اين عبور مبهم تاريخ

درسي از تمام نوشته هايت

دفترم را آزار مي دهد

قلمم نمي چرخد  

اگر كه نگاهي ساده را از تو به خاك بسپارم

و بوسه اي را براي يادگاري از تو

بر سطر سطر نوشته هايم نقاشي كنم

مي دانم  كه در اين  هوالي  چشمانت  

گمشده اي بيش نيستم

و با نگاه دوباره ات زخمهاي كهنه ام باز مي رسند

و تاولي از عشق بر غصه هايم

كه در عبور رهگذري ساده زيست

مي شكند، مي رويد

مي دانم كه نمي روي و نمي مانم در نگاه معصوم تو

مي دانم



 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:50  توسط محمد اکبرزاده  | 

پل مجنون

از همین یار قدیمی که نگاهم می کند

دل شکایت می کند وقتی صدایم می کند

در عبور غصه هایم از پل مجنون تو

من نمی دانم چرا در خود رهایم می کند

رهسپار کوی دیدار تو بودم هر دمی

گر چه تقدیرم بخواهد مبتلایم می کند

ضرب سازي ازدل مطرب به اعماق تنم

پيكرم افتاده از دنيا سنايم مي كند

گر چه مي دانم در اين حاشيه بي تقديرم

ولي از توست كه اين عاشق رهايم مي كند

غافلی گشتم كه تو را در جهان رسوا كنم

مصرعی آمد كه از هجر تو پاکم می کند

دل گرفتار جهانی شده بود از پی تو

مجرمی بودم که این هجران هلاکم می کند

تاج گل خنجر نامی شده بر داغ دلم

گفتم از وادي بي رحمي خلاصم می کند

ای دل غمزده اکنون به کجا رهگذری

که نفس رفته و از هجر تو خاکم می کند.





.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 22:50  توسط محمد اکبرزاده  | 

یک شعر سپید , Белый поэзия , 詩の白 ,A white poetry

توی این جاده

برگهای خزان تراشیده ی درخت

شده اند

و عبور عابري كه تاثير معكوس من است

توی این بیابان

آفتاب شلاق نا امیدی بر تن زمین می زند

و تو تنها به يك اشاره اميدوار مي شوي

توی این جنگل

رویای سبز من نیست

که شکوفای رویای درخت هایش بماند

سنگ قبرهایم

جامانده اند

بر شكافي كه پيكره ام را مي خراشد

بر سنگ،بر جنگل،جاده،بیابان

نمی دانم،نمی دانم

کجا جا مانده اي.

 

In the autumn

 leaves road carved the trees

and have been passed by a reverse effect

 is in the desert

 sun whip despair of the earth

and you are the only pointed to a hopeful her husband

in this Forest

Green dream that is not

my dream benefiting his tree.

I stone graves

are one of the statue of a gap that

 I have to keep the stone, the forest, roads, the desert

do not know, I don’t know

 where left.

 

秋に刻まれた道路を木にしますそして逆転によって通り越されました効果が地球の絶望とあなたがただ鋭いだけの(人たち・もの)である砂漠の太陽ホイップにあります、望みを持った彼女がこれで森林を節約します、グリーンはそれが彼の木に役立つ私の夢ではないことを夢見る1石の墓は不毛の(人たち・もの)が知らない私が石、森林、道路、を保持するために持っているギャップの像の1つである、私は左にどこ(で・に)か知らない。

 

Осенью оставляет дорожных резные деревьев и были приняты на обратный эффект, в пустыне ВС плеточка отчаяния земли и Вы не только указал на обнадеживающие ее мужа в этом лесных зеленый мечта, что это не моя мечта пользующихся им деревьев. Я Каменной Могилы являются одним из его статую на разрыв, я вынужден информировать о камень, на леса, дорог, то пустыня не знаете, я не знаю где слева.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:17  توسط محمد اکبرزاده  | 

unbeended liebe

Frustrierte an diese unbeended liebe
sangen ein gesang aus diese unbeendet tag
allenthalben singend das gesang aus abfabrt
arm mein herz.gehort nichts aber ein hello gesamg du

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 22:15  توسط محمد اکبرزاده  | 

unfinished love

Frustrated at this unfinished love
Sang a song of this unfinished day
Every where singing the song of departure
Poor my heart, heard nothing but a hi of you

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 21:43  توسط محمد اکبرزاده  | 

عشق ناتمام

من مانده ام سرشکسته از این عشق ناتمام

من خوانده ام ترانه ای از این روز ناتمام

 از هر کجا و هر طرفی بوی رفتن است

 بیچاره این دلم که شنید از تو یک سلام

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:27  توسط محمد اکبرزاده  |