تبليغاتX
وعده ایستگاه آخر
شعر .....
زندگی مرا مرده دید

و به چهار راه زندگی که رسیدم

تو را هزاران مرده دیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:28  توسط محمد اکبرزاده  | 

ما از قبیله های دشت

دشت می ستانیم

و از قبیله های سوخته

آفتاب می کشیم

ما از خاک

صدای خش خش برگها را می گیریم

و در باد ‌

بال نقاشی

و لغزش اشکهای سرخ

را می تراشیم

دستهایت را بر دوشم نگذار

که با نام تو لاله ای نیست

که باز خط هایش را سرخ کنم

یا در واژه هایش غرق شوم

و یا مچاله شده ای باشم

از برگهای سرخ در دستان زرد تو

که امروز باز در این غربت خلوت ثانیه ها

ساده نیست

قدم برداشتن زیر آفتاب

که قدم هایم

خشکتر از دیروز تمام می شد

و حالا

باطعم یک دود از خواب بلند می شوم

و حالا

با طعم یک دود بر خاک بوسه می زنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 18:12  توسط محمد اکبرزاده  | 

مرگهای رنگم در سیاهی اتفاقات گم می شوند

باران رنگم در بی آبی رنگهایند

و من

امروز از تو آبی قرض می کنم

آبی تر دیدارهای تیره شده

دیروز وامروز رنگهایم مردند

و رد شدم از سکوت وحشت زده ی خیالی ترین نگاه آشنا

امروز مًردم

و در روز های بعد

در بَعد سیاهی گرفتارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 17:51  توسط محمد اکبرزاده  | 

ساعت کجا رفتی؟

عقربه ها کجا رفتید؟

وخیال خون آشام قصه ها

جشن نیست

 باز نیست درهای تیک تاک

وساعت ها

که جمع بستن تیر های شکسته اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:25  توسط محمد اکبرزاده  | 

دیوار و خنده های ناجوانمرد
خون آلودم و خیس
چون بارش برف نیستم ،
      هراسانم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 6:53  توسط محمد اکبرزاده  | 

من که این کاشی های شکسته

از دندان هایم آویزان شده اند

****

باز خورشید نقاب ظهر از چهره انداخت

ودرخت های خانه ام هوای تو را می خواهند

این ابر هایند

و من زلف را پریشان یافته ام

باز هم من بودم که تو را بوسه کردم

***لنگه کفشم

بر دیوار خانه ات 

اعلامیه ی شکستن مرا می خواند

و من خودم را باز نشکفته می بینم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 7:4  توسط محمد اکبرزاده  | 

شکاف بود برای من

که گلهای آسمان

مرا در جشن هایشان راه نمی دهند

*

پیرهن مندرسم 

از هفتاد دل شکسته بود

ولی دل تو

بیش تر از هفتاد دل مرا پاره پاره می کند

*

ولی این نقابی که امروز بر چهره دارم

توهمی ست که سالها

برایم یک شب را

هزار سال می کند

باشد که گلها رقمی از رفاقت را

بر من داشته باشند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 7:3  توسط محمد اکبرزاده  | 

از هر چه خرافات بود متنفرم

از عاشقی و عشقش من متنفرم

از سیاهی این شب من متنفرم

از سرود باران ها متنفرم

ولی از دست این دریا

ولی از درد این ساحل

ولی از عشق این عاشق

ولی از شوری دیدار

که تنهایی این دل رو به تو این آسمان شب

به تو این دیده ی مستم

تماشایی شدی اکنون

بیا تا دل بدیم به شب که صبح از من و تو خالی ست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 19:41  توسط محمد اکبرزاده  | 

برگ سبزم را هدیه می دهم

برگ سرخی از شهامت از شجاعت

از لب تیغ و  "یک قطره خون چکیده"

که با صورت نشانم می دهد

بر صفحه دنیا

نمایشگر کجایی؟!!!

صدایی از من و دیوار کجایید؟!!!

که بر صورت نقاب خون گرفتم 

نمی دانی نمی دانی کجایم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:43  توسط محمد اکبرزاده  | 

سهم من فقط

یک قطره خون تو بود

که از قطره چکان زندگی

بر دفترم نقش تو را بست

سهم من فقط

یک ساعت دیدن تو

از سکوت شکسته ی گیتارم بود

سهم من فقط

30 دقیقه ماندن

در کنار آبشار تو

سهم من فقط

یک لحظه لمس کردنت

که تودر اوج و من در فرومایگی

بسته ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 6:12  توسط محمد اکبرزاده  | 

مثل برگیم

مثل برگیم

که خزان چین و چروگ می بخشد ما را

مثل برگیم

که پاییز امیدمان بود

برای مرگ

که باز شکفتن برگها

در سرزمین زمینی ما بود

پاییزیم

برگیم

که در افق می بالیم

به شکفتن ستاره

بر دل خورشید

برگیم

که پاییز چروک می دهد ما را

در درخت زندگانی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 18:20  توسط محمد اکبرزاده  | 

در این سکوت تنهایی دلم

این آدم ها نمی گذارند ،تنها باشم

به هر ترفندو شیوه ای مرا ،از تنهایی درمی آورند

آه

افسوس می خورم

دلم می خواهد که در سکوت باشم

در خودم فرو بروم

در خلوتی با خود

و به نجوا بنشینم

و این دل سرکش را از فرار

به سوی آرامش بکشانم.

 

 

 

این سکوت سیاهی شب

دیوانه ام ساخته

سکوتی که با تاریکی درآمیخته است

این تاریکی شب دیوانه ام کرد

به سرم زد تا به مسیر خود ادامه دهم

هر چه جلوتر رفتم دیوانه تر شدم

آخر به جایی رسید

                    که مرا رامی وجود ندارد

اگر می توانی مرا رام کن

        ای دل سرکش سر سپرده

همچو کابوی

        که در فیلم های وسترن

کمند رها می کند.

 

 

 

گفت به چه می نگری؟

گفتم به خورشید درخشان

باز گفت ،به چه می نگری؟

گفتم به دریای پهناور

باز انگار سؤالی داشت،

                              بپرس

به چه می نگری؟

به گیاهان         که پهناوریشان به وسعت نگاه توست

باز به چه می نگری؟

گفتم به تو که همه تویی

               در بوستان

     یا در سبک شناسی ِ

                              ،نگاه یا صدای آبشاروار تو.

 

 

 

در آسمان تیره و گرفته ی شهر

سکوتی در دیوارها حکم فرماست

سکوت را باید شکست

باید

جلو رفت با تمام قوا

سکوت کوچه ها را باید

شکست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 1:13  توسط محمد اکبرزاده  | 

 

گاهی آفتاب هم

                     درشب سیاه مهتاب

 

گذر ستاره ها را می یابد

 

وسکوت بیرونی تاریکخانه را می شورد

             

چه تظاهر مضحکی دارد مهتاب

 

   درحضور آفتاب

 

که گلهای آفتابگردان را در مزارع شب می شکفد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 0:37  توسط محمد اکبرزاده  | 

تاکنون دیوانه دریا را سه تار می پنداشت

ولی اکنون سه تار دیوانه را دریا می پندارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 17:20  توسط محمد اکبرزاده  | 

"دل را بنگر

  مثل برف

     که از درون سیب

        فرودش عمودی است بر لب پرتگاه"

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 23:57  توسط محمد اکبرزاده  | 

                                    

فروردین ۸۵بود

خاک بود

آب بود

سایه نبود جایش در ما

***** 

was january 85

was soil

was water

not was shadow on we abode's

*****

آپرئل ۸۵ ایدی

تپراق ایدی

سو ایدی

کولگه ایدیمز اوئیر بیزده 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 17:57  توسط محمد اکبرزاده  | 

باران در سکوت دیوارها خشک می شد

لایه لایه شقایق از شکاف دیوارها رسته اند

غباراز سرک ابر

                   چهره قایم می کند

بر لای شکاف دیوار

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:23  توسط محمد اکبرزاده  | 

گنجشکان اند که ترانه های بی وصفشان

را در گوشهای من

می گنجانند

وردپای تو را در افق درختان

محو می سازند

سؤالات من از توست

برای توست

و برای دریایی از توست

که مشعل خاموشی دیگرانی

مرا در تصنیف گنجشکانت

گنجانده ای

یا در صدای آهوهای غمگین

که سرود غم را می خوانند

بازهم لقمه ای از گنجشکان

دردهان عقاب جای می گیرد

هنوزدیر نشده

تا صدای مرا فراموش کنی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:32  توسط محمد اکبرزاده  | 

                               حالا رهایت می کنم

                                من آسمان را می گیرم

                               تا افق برایم اشک بریزد

                               ساکت باش ای آسمان تا صدای مرا

                                          صباح با دل

                                           به صبح به فشاند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:41  توسط محمد اکبرزاده  | 

شب بود و ستاره ها در آسمان پرندگان را می چینند

سروها گریه را

                 به دست باد می سپارند

                                               و آشیانه ی مهتاب ساکت می شود

عید است و نوروز

صحرا شادمانی می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 10:35  توسط محمد اکبرزاده  | 

غم دارد دلم که می سوزد

در میان شعله های سکوت تو

سوزناک است زمین که خونت جاری می شود

سوی روانه های آتش فشانی

در میانت شکفته ام اکنون و باقی میمانم

سازم می شکند

 سوزم می سازد سازها را

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 10:12  توسط محمد اکبرزاده  | 

چه حسی دارد این آسمان

در این شب رویاییش

که سنگ فرش ها را می شورد

و غرورش را می زداید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:58  توسط محمد اکبرزاده  | 

محرم آمد و اندوه زده از ایام پیش آمده شده ام ایام سوگواری

مولایم حسین و یاران وفادارش بر شما شیعیان تسلیت باد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:54  توسط محمد اکبرزاده  | 

سکوت را از سنگ آموختم

و پر حرفی را از جویبار

آرامش را از دریا بیاموز

پاکی را از آب آموختم

و زیبایی ارمغانش را گرفتم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:47  توسط محمد اکبرزاده  | 

شب آسمان را دریافته است

ابگینه را می شورد

اشک شوق اقاقیا

که صبوح و قدوس می گوید

نینوا را در عشق می چشاند

به درگاهت ساکن می گردد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:32  توسط محمد اکبرزاده  | 

آنگاه که اسمان صبح را تحملی ندارد

 شب شکافی در اسمان دارد

سکوتی با دل سیاهی

صبح را تحملی ست خیالی

وهوای اسمان را شبنمی ست وحشی

که سیاهی را وجودی ندارد  جز خاک مرده ی قبرستان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 12:50  توسط محمد اکبرزاده  | 

 

در زبان وادبیات شعر باید به این نکته توجه شود که شاعرازسخنان

 

 بسیار تکراری و جملاتی که خواننده را از هدف شما دور می کند

 

باید کاملا جلو گیری شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:40  توسط محمد اکبرزاده  | 

 

"سایه سار محبت"

 

گاهی سازها را در افق امواج ها می چینند

 

وشبنم نگاهت را درسایبان تاریکی

 

رها کرده ای مردزلف هایت را

 

درآسمان 

 

گناهی جز سایه سار محبت را

 

شب های ناملایم وخشن

 

روزگار پژمرده در چنگال ستبر روز مرهگی

 

گرفتار جنونی سیری ناپذیر

 

شده ای ومی نالی از آسمان

 

ولی سازی نیست که در دست بگردانی وپولی در دستانت بگذاری.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:23  توسط محمد اکبرزاده  | 

من

     می خواهم

   در سکوت تنهایی شب

   با شب هم نواشوم

   می خواهم

   با شب درآمیزم

   با سکوتش در آمیزم

   بروم و سکوتی بشوم

    از آن شب.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 12:47  توسط محمد اکبرزاده  | 

  قاب آینه

  سکوت شب را در خود

  محصور کرده بود

  با من انگار

  صحبتی دارد

  چیست نمی دانم

  باید آینه را شکست

  سکوت شب را آزاد کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 19:17  توسط محمد اکبرزاده  |