و به چهار راه زندگی که رسیدم
تو را هزاران مرده دیدم
دشت می ستانیم
و از قبیله های سوخته
آفتاب می کشیم
ما از خاک
صدای خش خش برگها را می گیریم
و در باد
بال نقاشی
و لغزش اشکهای سرخ
را می تراشیم
دستهایت را بر دوشم نگذار
که با نام تو لاله ای نیست
که باز خط هایش را سرخ کنم
یا در واژه هایش غرق شوم
و یا مچاله شده ای باشم
از برگهای سرخ در دستان زرد تو
که امروز باز در این غربت خلوت ثانیه ها
ساده نیست
قدم برداشتن زیر آفتاب
که قدم هایم
خشکتر از دیروز تمام می شد
و حالا
باطعم یک دود از خواب بلند می شوم
و حالا
با طعم یک دود بر خاک بوسه می زنم.
مرگهای رنگم در سیاهی اتفاقات گم می شوند
باران رنگم در بی آبی رنگهایند
و من
امروز از تو آبی قرض می کنم
آبی تر دیدارهای تیره شده
دیروز وامروز رنگهایم مردند
و رد شدم از سکوت وحشت زده ی خیالی ترین نگاه آشنا
امروز مًردم
و در روز های بعد
در بَعد سیاهی گرفتارم.
عقربه ها کجا رفتید؟
وخیال خون آشام قصه ها
جشن نیست
باز نیست درهای تیک تاک
وساعت ها
که جمع بستن تیر های شکسته اند.
از دندان هایم آویزان شده اند
****
باز خورشید نقاب ظهر از چهره انداخت
ودرخت های خانه ام هوای تو را می خواهند
این ابر هایند
و من زلف را پریشان یافته ام
باز هم من بودم که تو را بوسه کردم
***لنگه کفشم
بر دیوار خانه ات
اعلامیه ی شکستن مرا می خواند
و من خودم را باز نشکفته می بینم
شکاف بود برای من
که گلهای آسمان
مرا در جشن هایشان راه نمی دهند
*
پیرهن مندرسم
از هفتاد دل شکسته بود
ولی دل تو
بیش تر از هفتاد دل مرا پاره پاره می کند
*
ولی این نقابی که امروز بر چهره دارم
توهمی ست که سالها
برایم یک شب را
هزار سال می کند
باشد که گلها رقمی از رفاقت را
بر من داشته باشند.
از عاشقی و عشقش من متنفرم
از سیاهی این شب من متنفرم
از سرود باران ها متنفرم
ولی از دست این دریا
ولی از درد این ساحل
ولی از عشق این عاشق
ولی از شوری دیدار
که تنهایی این دل رو به تو این آسمان شب
به تو این دیده ی مستم
تماشایی شدی اکنون
بیا تا دل بدیم به شب که صبح از من و تو خالی ست.
برگ سرخی از شهامت از شجاعت
از لب تیغ و "یک قطره خون چکیده"
که با صورت نشانم می دهد
بر صفحه دنیا
نمایشگر کجایی؟!!!
صدایی از من و دیوار کجایید؟!!!
که بر صورت نقاب خون گرفتم
نمی دانی نمی دانی کجایم.
سهم من فقط
یک قطره خون تو بود
که از قطره چکان زندگی
بر دفترم نقش تو را بست
سهم من فقط
یک ساعت دیدن تو
از سکوت شکسته ی گیتارم بود
سهم من فقط
30 دقیقه ماندن
در کنار آبشار تو
سهم من فقط
یک لحظه لمس کردنت
که تودر اوج و من در فرومایگی
بسته ام.
مثل برگیم
که خزان چین و چروگ می بخشد ما را
مثل برگیم
که پاییز امیدمان بود
برای مرگ
که باز شکفتن برگها
در سرزمین زمینی ما بود
پاییزیم
برگیم
که در افق می بالیم
به شکفتن ستاره
بر دل خورشید
برگیم
که پاییز چروک می دهد ما را
در درخت زندگانی.
در این سکوت تنهایی دلم
این آدم ها نمی گذارند ،تنها باشم
به هر ترفندو شیوه ای مرا ،از تنهایی درمی آورند
آه
افسوس می خورم
دلم می خواهد که در سکوت باشم
در خودم فرو بروم
در خلوتی با خود
و به نجوا بنشینم
و این دل سرکش را از فرار
به سوی آرامش بکشانم.
|
|
این سکوت سیاهی شب
دیوانه ام ساخته
سکوتی که با تاریکی درآمیخته است
این تاریکی شب دیوانه ام کرد
به سرم زد تا به مسیر خود ادامه دهم
هر چه جلوتر رفتم دیوانه تر شدم
آخر به جایی رسید
که مرا رامی وجود ندارد
اگر می توانی مرا رام کن
ای دل سرکش سر سپرده
همچو کابوی
که در فیلم های وسترن
کمند رها می کند.
|
|
گفت به چه می نگری؟
گفتم به خورشید درخشان
باز گفت ،به چه می نگری؟
گفتم به دریای پهناور
باز انگار سؤالی داشت،
بپرس
به چه می نگری؟
به گیاهان که پهناوریشان به وسعت نگاه توست
باز به چه می نگری؟
گفتم به تو که همه تویی
در بوستان
یا در سبک شناسی ِ
،نگاه یا صدای آبشاروار تو.
|
|
در آسمان تیره و گرفته ی شهر
سکوتی در دیوارها حکم فرماست
سکوت را باید شکست
باید
جلو رفت با تمام قوا
سکوت کوچه ها را باید
شکست.
گاهی آفتاب هم
درشب سیاه مهتاب
گذر ستاره ها را می یابد
وسکوت بیرونی تاریکخانه را می شورد
چه تظاهر مضحکی دارد مهتاب
درحضور آفتاب
که گلهای آفتابگردان را در مزارع شب می شکفد
ولی اکنون سه تار دیوانه را دریا می پندارد
مثل برف
که از درون سیب
فرودش عمودی است بر لب پرتگاه"
فروردین ۸۵بود
خاک بود
آب بود
سایه نبود جایش در ما
*****
was january 85
was soil
was water
not was shadow on we abode's
*****
آپرئل ۸۵ ایدی
تپراق ایدی
سو ایدی
کولگه ایدیمز اوئیر بیزده
لایه لایه شقایق از شکاف دیوارها رسته اند
غباراز سرک ابر
چهره قایم می کند
بر لای شکاف دیوار
را در گوشهای من
می گنجانند
وردپای تو را در افق درختان
محو می سازند
سؤالات من از توست
برای توست
و برای دریایی از توست
که مشعل خاموشی دیگرانی
مرا در تصنیف گنجشکانت
گنجانده ای
یا در صدای آهوهای غمگین
که سرود غم را می خوانند
بازهم لقمه ای از گنجشکان
دردهان عقاب جای می گیرد
هنوزدیر نشده
تا صدای مرا فراموش کنی.
حالا رهایت می کنم
من آسمان را می گیرم
تا افق برایم اشک بریزد
ساکت باش ای آسمان تا صدای مرا
صباح با دل
به صبح به فشاند
سروها گریه را
به دست باد می سپارند
و آشیانه ی مهتاب ساکت می شود
عید است و نوروز
صحرا شادمانی می کند
در میان شعله های سکوت تو
سوزناک است زمین که خونت جاری می شود
سوی روانه های آتش فشانی
در میانت شکفته ام اکنون و باقی میمانم
سازم می شکند
سوزم می سازد سازها را
در این شب رویاییش
که سنگ فرش ها را می شورد
و غرورش را می زداید
مولایم حسین و یاران وفادارش بر شما شیعیان تسلیت باد.
و پر حرفی را از جویبار
آرامش را از دریا بیاموز
پاکی را از آب آموختم
و زیبایی ارمغانش را گرفتم
ابگینه را می شورد
اشک شوق اقاقیا
که صبوح و قدوس می گوید
نینوا را در عشق می چشاند
به درگاهت ساکن می گردد
شب شکافی در اسمان دارد
سکوتی با دل سیاهی
صبح را تحملی ست خیالی
وهوای اسمان را شبنمی ست وحشی
که سیاهی را وجودی ندارد جز خاک مرده ی قبرستان
در زبان وادبیات شعر باید به این نکته توجه شود که شاعرازسخنان
بسیار تکراری و جملاتی که خواننده را از هدف شما دور می کند
باید کاملا جلو گیری شود.
گاهی سازها را در افق امواج ها می چینند
وشبنم نگاهت را درسایبان تاریکی
رها کرده ای مردزلف هایت را
درآسمان
گناهی جز سایه سار محبت را
شب های ناملایم وخشن
روزگار پژمرده در چنگال ستبر روز مرهگی
گرفتار جنونی سیری ناپذیر
شده ای ومی نالی از آسمان
ولی سازی نیست که در دست بگردانی وپولی در دستانت بگذاری.
می خواهم
در سکوت تنهایی شب
با شب هم نواشوم
می خواهم
با شب درآمیزم
با سکوتش در آمیزم
بروم و سکوتی بشوم
از آن شب.
قاب آینه
سکوت شب را در خود
محصور کرده بود
با من انگار
صحبتی دارد
چیست نمی دانم
باید آینه را شکست
سکوت شب را آزاد کند.